وب جدید

سلام

آدرس وبلاگ جدیدم

خواهشمندم برام نظر بزارید 


http://mephoenix.blogfa.com/

با تشکر ققنوس

سلامک بچه ها

خوش حالم که اومدید  و به وب من سر زدید .

چند تا وب جدید با موضوع عای جدید براتون گذاشتم به خاطر >> ژیگلو خودم . مهسا . ارمین و خانم اینده اش ملیکا


وب که خیلی دوستش دارم . پسرک تنها

http://daneshj0o0.blogfa.com/

وب بچه های تهران در دانشگاه ......که دانشگاه از اینکه ما دانشجو هاش هستیم  خیلی خوشحال نشد

www.021khalkhal.sub.ir

عشق

**عاشق تنها**

 

عاشق تنها بیا عاشق ترم کن

 

در دو چشم عاشقت خاکسترم کن

 

هر دو چشمانت برایم زندگیست

 

با نگاهت زندگی هم عاشقیست

 

با تو بودن عاشقی کردن خوش است

 

عاشقی کردم که بی تو ناخوش است

 

عاشقی کردی که کردی عاشقم

 

تو چه کردی با دلم من عاشقم

 

عاشق هستم عاشق هستم ای خدا

 

تا به کی از یار خود باشم جدا


یه ذره عشقولانه  

  چشمای خیس و ترمو به در بسته می دوزم

              اگه باز هم نیومدی با انتظارت می سوزم

 

                                       مثل یه شمع اب بشم ویه روزبه پایان می رسم

                                                من به خیالت می مونم اما به تو نمیرسم

 

    یک نفر هست که نا ابد مثل گلای مریمه

              از غم  نامهربونی چشم و دلش پرازغمه

 

 

                                       دلش  گرفته ازقفس  منتظز پریدنه

                                                ارزوی شبای اون یکم ستاره چیدنه

 

   تنها امید اون فقط بازی عشق و بردنه

             عاقبت  قصه ی اون از غم دوری مردنه

قابل توجه دخمر های دم بدبختی

 

1) یقه اولین خواستگار رو بچسبید كه شاید تنها شتر بخت شما باشه

 

2) ناز و لفت و لیس رو بذارید كنار.

 

3) در معرض دید باشید، گذشت اون زمان كه می‌گفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سایه می رنجم.

 

4) سن ازدواج رو بیارین پایین، همون 17 یا 18 خوبه. بالاتر كه برین همچین بگی نگی از دهن می‌افتین.

 

5) تموم دوست پسراتونو تهدید به ازدواج كنید، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشید.

 

) دعای باز شدن بخت رو دور گردنتون آویزون كنید، یه وقت كتابشو دور گردنتون آویزون نكنید كه گردن لطیفتون كج می‌شه.

 

7) پسر‌های فامیل بهترین و در دسترس‌ترین طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپیدشون.

 

8) رو شكل و شمایل ظاهری پسرها زیاد حساسیت به خرج ندید، پسرهای خوشگل، دچار مشكل هستن...!

 

9) توی اجتماع فر بخورید، با مردم قاطی شید، با ننه صغرا و بی‌بی عذرا نشست و برخاست كنید، همینا هستن كه شاه دوماد می‌سازن واستون.

 

10) یه كم به خودتون برسید، منظورم آرایش و برداشتن زیر ابرو و ریمل و پودر و سایه و كرم شب و روز و ماسك خیار و فر مژه و خط لب و خط چشم و... نیست. حداقل قیافه یه آدم رو داشته باشید.

 

11) در پوشش دقت كنید، لباس چسب و كوتاه فقط آدمای بوالهوس رو دورتون جمع می كنه، یه پوشش سنگین و اندكی رنگین با حفظ معیارهای دوماد پسند بهترینه.

 

12) مهمون كه میاد قایم نشید، چای ببرید، پذیرایی كنید، خلاصه یه چشمه بیاین كه بعله ما هم هستیم.

 

13) سعی كنین از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوی در و همسایه قر و قمیش بیاد كه دخترم قربونش برم اینجوریه و اونجوریه...

 

14) تا مامانه و باباهه می‌گن دخترمون دیگه وقته عروسیشه مثل لبوی نپخته سرخ نشین و در برید، در حركات و سكناتتون این نظر رو تایید كنید و دنبالشو بگیرید.

زیر اب هم میشه ؟؟؟

عکس زير آب http://www.pix98.org/modules.php?name=News&file=article&sid=229







under water http://www.pix98.org/modules.php?name=News&file=article&sid=229



اینم عاشقانه

سيد: عشق چند بخشه؟

زود دستم رو بالا گرفتم و گفتم:

يك بخش.

اما از وقتي كه تو رو شناختم فهميدم عشق ۳ بخشه:

 عطش ديدن تو .....

  شوق با تو بودن .....

و اندوه بي تو بودن

زيبارويي که مي داند زيبايي ماندني نيست پرستيدني ست / ارد بزرگ

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود شايد يه روزي كسي رو كه باهاش خنديدي فراموش كني! اما كسي رو كه باهاش گريه كردي..... هرگز


ملات رمانتیک
 
 
اگه کسی دلت رو شکوند، بازم دوسش داشته باش ولی هیچوقت دل کسی رو نشکون که دوستت داره. پس یادت باشه دل منو نشکونی چون دوستت دارم


دیروز تو کلاس ریاضی داشتم به تو فکر می کردم، اما هر چی فکر کردم نتونستم حساب کنم که چقد دوستت دارم


چطور می تونی به بارون بگی نباره وقتی که ابرها هستند. چطور می توی به برگ بگی نریزه وقتی که باد هست. چطور می تونی به من بگی عاشق نشم وقتی که تو هستی


 

عاشقانه : loo3-loo3.blogfa

عاشقانه : loo3-loo3.blogfa

عاشقانه : loo3-loo3.blogfa

 

عاشقانه : loo3-loo3.blogfa

 

هویجوری

 
کسی را که دوست داری ، ازش بگذر اگر قسمت تو باشد ، خودش بر مي گردد اگر هم بر نگشت بدان که از اوّل ماله تو نبوده پس بهتر که رفت!!



عشق یعنی

یعنی.........

 

 

 عشق فروتن است عشق فروتني است

 از ياد نبريم

كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم

 نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است

و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است

پس عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت عشق نيكي است

 عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد

 و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است

 و به عكس دمي به اين سنگين دلان و ستمكارگان افسار گسيخته ي سرتا سر جهان بنگريد

كه سنگين دلي و ستمكارگي آنان به رغم نيرومندي ظاهريشان حاصل ضعف و پلشتي آنهاست

 

داستان

داستان





می خواستم پر بگیرم ... پر بگیرم ، پرواز کنم ، و بر اوج آسمان ها ،از اوج آسمان ها ، فریاد بکشم که ای دو پایان چهار پا صفت خوشبخت :

به دادم برسید ... ببینید این سایه های صامت و یخ بسته مرگ ، در تیرگی این سکوت سیه دل ، از جان من چه می خواهند؟!

باور کنید ، آن شب ، شب وحشتناکی بود ! وحشتناک چرا !؟ شب وحشت بود ؟ وحشت از تنهایی فریاد شکنی که هیچ دلش نمی خواست مرا تنها بگذارد ! وحشت از جیغ و داد بادهای سرگردان ، که در و دیوار کلبه محقرم را دیوانه وار به گریه انداخته بودند ! ...

من آن شب از همه چیز می ترسیدم ! حق داشتم ! برای اینکه آن شب همه و هر چه در اطراف من بود ، از دیوار ترک خورده ای که داشت بر سرم خراب می شد ، تا گل سرخ پژمرده ای که گلدان سر شکسته ام، تابوت طراوت از یاد رفته ای او بود، بر همه چیز، سایه سنگینی از وحشت یک فاجعه ی پیش بینی نشده موج می زد.

قلبم داشت در چارچوب سینه ام منفجر می شد... ضربان قلبم آنقدر شدید بود که ساعت رنگ پردیده ام را از نفس می انداخت ، نمی دانستم چه کار کنم؟ بلند شدم به هر فلاکتی بود ، خودم را به نزدیک پنجره رساندم... پنجره ی بد بخت زیر دست و پای باد وحشی ، بیچاره شده بود ، احساس کردم که می خواهد از لابه لای دیوار فرار کند ! محکم چسبیدمش که اگر رفت مرا هم ببرد ، ولی نرفت ، نظری به آسمان افکندم ... خاک بر سر آسمان ! دلش صد بار بدتر از دل تپش رمیده ی سینه ی دریده ی درد آفریده ی من ، گرفته تر بود ! ستاره ها همه مرده بودند ! و مشتی ابر ظلمت بار ، در تراکم یک سیاهی وهم انگیز
، همه ی آنها را همراه با مشعل دار کاوران های آسمان پیمان ،که در قاموس طبیعت ، ماهش می نامند ، در قبرستان بدون خاک آسمان ، به خاک سپرده بودند ! فکر کردم که پهنه ی آسمان چقدر به زندگی من شبیه است ! چه ستاره ها که در پهنه ی زندگی من در گمنامی یک سرنوشت گمنام ، مردند ... و جه آرزوهای لطیف تر از لطافت ماه ، که در پژمردگی جوانی جوان مرده ام ، ناکام و تیره فرجام ! پژمرده ند ! دلم می خواست می توانستم خودم را کمی بیشتر ، تا صبح ، با این گونه خیالات مشغول می کردم ، ولی مگر می شد؟ آن وحشت مبهم. استخوان هایم را آب می کرد ! ناگهان فکر خوبی به ذهنم رسید: تصمیم
گرفتم برای نخستین بار هم سایه ام را بخواهم، تا در تحمل این تنهایی طاقت فرسا مرا یاری کند: گفتم همسایه ی من ... شما که نمی دانید همسایه ی من که بود پس گوش کنید. بگذارید اول به طور مختصر شما را با او آشنا کنم ... همسایه ی من بیوه زن زیبائی بود که بیست و چهار پاییز بیشتر ندیده بود. اینکه نمی گویم، بیست و چهار بهار ، برای اینست که در طبیعت انسان های گرسنه ، بیشتر از دو فصل وجود ندارد : پاییز ... و زمستان ! در سر تاسر زندگی محنت زده شان این پاییز لخت و دوره گرد است که صورت زندگی بخت برگشته شان را نوازش می دهد ، وزمستان هنگامی فرا می رسد ، که قلب انسان
گرسنه ، در سینه ی سرمازده ی فقر ، مثل مرغ سر بریده ، جان می کند ... باری ، این بیوه زن بد بخت ، بر عکس بخت بدی که داشت آن قدر زیبا بود که من از ترجمان زیبائیش عاجزم. نگاهش مظهر یک حسرت بی تمنا بود : لبانش ، ترجمان سکوت ناکامی یک عشق: مو هایش ! پریشانی یک موشت فریاد پریشان که شیون سکوت در به درشان کرده بود!. خودش یک بار به من گفت که نامش «لائورا» ظاهراً هیچ کس را جز دختر سه ساله اش را ، که پاک نویس تمام عیار مادرش بود. نداشت !.. در عرض یک سالی که با او همسایه بودم ، هیچ کس حتی برای یک بار ، سراغ او را نگرفت خودش هم جز برای خرید از سر کوچه ، پا از منزل
بیرون نمی گذاشت!

در تمام مدت یکسال ، تنها یک بار با من حرف زد و آن روزی بود که دخترش از پله ها افتاد و پای چپش شکست ... تنها آن روز بود که از من خواست تا به سراغ طبیب بروم ... رفتم .. با چه اشتیاقی ، چه شوری ، خدا می داند... برای اینکه می دانستم لا اقل به این وسیله می توانم برای نخستین بار داخل زندگی او شوم ... شدم ، همان روز وقتی طبیب کار خود را انجام داد و رفت، سر صحبت را با او باز کردم .. ولی در مقابل هر صد کلمه ای که حرف می زدم تنها یک کلام پاسخ می شنیدم :

« نه » .. « شاید » « خدا می داند » : همین !. ولی خوب. من از همین کلمات ناقص و نارسا،خیلی از چیزها را می توانستم بفهم. وانگهی اتاق او از سرگذست درد ناک دو انسان تیره بخت ، داستان ها داشت ! سرگذشتی آمیخته با یک عشق ، عشقی آمیخته از چوبه ی دام ناکامی ! در یک طرف تختخواب رنگ و رو رفته ی فرسوده ای بود که قشر ضخیمی از گرد ، رختخواب در هم ریخته آن را می پوشاند. معلوم بود که از مدت ها پیش کسی در این بستر آشفته ، نخفته بود ... و آن قشر گرد ، از چند قطره عرق سرد، که انسان محتضری سالها پیش عشقی آمیخته در گرمی آن بستر بی صاحب ، به عنوان آخرین قطرات یک مشت اشک را
گم کرده ، تحویل داده بود، حکایت می کرد. بالای آن رختخواب، در واقع تنها زینت اتاق، یک تابلو گرد گرفته ی نقاشی بود. تابلو، گاریچی پیری را نشان می داد، که چرخ گاری اش به گل فرو رفته بود و گاریچی بد بخت ، دستی به ریش سپید گذاشته ، به صورت اسب نحیف خود نگاه می کرد. مثل اینکه از اسب خواهش می کرد که: « ... به هر وسیله هست چرخ را از گل بیرون بکش... بچه ام گرسنه است ..!.. »

مدت ها به این تابلو ، نگاه کردم ، دلم می خواست می دانستم کار کیست ؟ با چشمان اشک آلود پرسیدم که: « خانم .. این تابلو.. » نگذاشت حرفم تمام شود ، آهسته بیرون رفت ، و من از پشت در صدای او را می شنیدم : زار زار گریه می کرد. وجود من در آن لحظات یکپارچه تأثر بود. دلم داشت کباب می شد. بلند شدم، پیشانی بچه را که داشت بی سر و صدا داشت می نالید بوسیدم و بدون آنکه خدا حافظی کنم ، به اتاق خود رفتم. فراموش نکنم که علاوه بر آنچه در باره ی اتاق او گفتم پیانو ی کهنه ای هم در پرت ترین گوشه ی اتاق دیدم که دو شمع ، یکی نیم سوخته و دیگری تمام سوخته در دو طرف آن، از
دندانه های سپید پیانو پاسداری می کردند !.. این دو شمع ، که می داند؟ شاید مظهر دو قلب آتش کرفته بود ، دو قلبی که یکی شان پاک خاکستر شده و رفته بود، و یکی داشت خاکستر می شد!..

***

بیش از آنچه که در بالا گفتم، من دیگر هیچ چیز درباره ی «لائورا» نمی دانستم ، اصولا شاید اگر موضوع پیانو نواختن اش نبود هیچ وقت بیادم نمی آمد که انسان زنده ای در همسایگی من وجود دارد .. «لائورا» هر شب ، بدون استثناء درست سر ساعت دوازده ، با پیانوی خود آهنگ غم انگیز «تریستس » شوپن را می نواخت. هرشب، نیمه ی شب ، در سکوت مطلق ، تریستس شوپن !.. این آهنگ، برای من به صورت لالایی پیدا کرده بود... من هر شب تا نیمه ی شب می نشستم ، تا ناله ی پیانو تمام نمی شد چشمان من به خواب نمی رفت...

***

باری... برگردیم.. بریم سراغ آن شب... همان شبی که گوئی همه ی امواج جان گرفته بودند، تا شاعری را که نمی خواست، گمنام بمیرد با خود بگور ببرند! تا آنجا، افسانه ی تولد مرگ را، پس از مرگ زندگی، بصورت حماسه های فنا ناپذیر، برایشان بسراید!.. گفتم آن شب از فرط تنهایی! خود تنهایی نه، از فرط وحشت تنهائی! تصمیم گرفتم که « لائورا » را بخواهم...

تصمیم خوبی بود، ولی مگر می توانستم انجامش دهم؟ هر چه به گلوی خود فشار می دادم مگر صدایم بیرون می آمد؟

فریاد ها، همه از ترس، ترس نه، از یک نوع نگرانی مرگبار، در سینه ام خفه شده بودند... ولی یک بار اتفاقی رخ داد، که در انجام تصمیم، برای من کمک بزرگی شد، همان طور که به اتاق لائورا نگاه می کردم، یکباره نظرم به کوچه افتاد... این بار دیگر رعب و وحشت تا اعماق سلول های ناراحتم رخنه کرد..

نمی دانید...دیدم سایه ی موجودی، افتان و خیزان،در کوچه سرگردان است. مثل اینکه سراغ خانه ای را می گیرد.. به هر دری که می رسید،با مشقت کمرشکنی... بلند می شد، نگاهی به سرو روی در می کرد، بعد نومید و حسرت زده به زمین می افتاد..

دلم داشت از جا کنده می شد!این بار دیگر سکوت برای من، جنایت بود... یکباره تمام قوای پراکنده ام را متمرکز کردم و با صدائی که سکوت شب را به لرزه می انداخت،

فریاد کردم: «لائورا.. لائو... را...!...»

ای خاک بر سر من! کاش فریاد در گلویم ناله می شد و ناله به سینه ام بر می گشت و همانجا می مرد!. تعجب نکنید، اگر این حرف را می زنم: چون فریاد من بجای اینکه زن همسایه را به کمک من آورد، سایه ی سرگردان را دیوانه کرد! سایه، وقتی صدای من را شنید جان گرفت، بلند شد و یکسره بطرف خانه ای دوید که آن شب قبرستان وجود مادر مرده ی من بود!. احساس کردم که دارم! همانطور ساده، می میرم. زانوهایم سست شد. سایه داشت در را با شدت هر چه تمام تر می کوبید! بیش از این تحمل جایز نبود. من احساس کردم که واقعا مرگ از سر من دست بر دار نیست.فکر کردم، خوب لاقل بگذار ببینم این
کیست؟

شاید، خود مرگ است خانه ی مرا گم کرده! بروم او را راهنمایی کنم، هم او را راحت کنم هم خودم را! چراغ را به دست گرفتم، چه عمل احمقانه ای. برای اینکه هنوز پا به دهلیز نگذاشته، باد چراغم را خاموش کرد! ساعت رنگ و رو رفته ی دیوار اتاق من که تنها یادگار پدر از دست رفته ام بود یازده و نیم را اعلام کرد. من چون با همه جای خانه، همه ی سوراخ سنبه های آن آشنا بودم، همانطور در تاریکی رفتم که در را باز کنم، در این هنگام « لائورا » پنجره را باز کرده بود و نگران به اتاق تاریک من نگاه می کرد.

شما را به خاطر هر که دوستش دارید، بخاطر هر که دوستتان می دارد، از من مخواهید که من هر چه را دم در منزلمان دیدم، بطور مفصل شرح دهم برای اینکه باور کنید، دلم به حال خودم می سوزد، برای اینکه من سراینده ی دردهای ملتی هستم که پریدگی رنگ صورتشان را با تازیانه ی ستم سرخ می کند، یا سیلی پنجه ی فقر، یا سرخی تب سل..

بطور خلاصه می گویم که وقتی در را باز کردم، در گیرو دار وحشیگری باد، جوان ژولیده، گل آلوده ی غرق در خونی را دیدم که آخرین نفسهای یک زندگی بی نفس را با تک سرفه های خون آلود، به این محیط نکبت بار پس می داد.. با دو دست لرزان، او را از زمین بلند کردم و آهسته آهسته بسوی اتاقم روان شدم: با کمک پای راستم تختخواب خودم را در قلب تاریکی پیدا کردم، و جوان مسلول را با احتیاط روی آن خواباندم. یک لحظه بعد چراغ روشن بود، وقتی چراغ را روشن کردم و نگاهم به سر و صورت مهمانم افتاد، برای نخستین بار ظلمت را ستایش کردم! کاش چراغ نداشتم...نمی دیدم!. یک مشت استخوان
پوک در هم برهم، چند لکه خون سیاه ، پیرهنی صد پاره وآن وقت... گل.. تا نوک پا.. شما خودتان را به جای من بگذارید: باور کنید، به مرگ مادرم، می خواستم سقف را، سقفش را چرا، همه ی اتاق را زیر و رو کنم! این میهمان من، مظهر جاندار اجتماعی بود، که درد و بدبختیشان، مرا در پوست خود زنده به گور کرده بود!.. درنگ جایز نبود.. با سطل آب آوردم.. سر و صورتش را، دستهایش را، پاهایش را با آب شستم، آهسته چشمانش باز شد، و آهسته خندید! بعد یکباره خنده در گوشه ی لبانش یخ بست. تکانی به خود داد و نگاهی به سراپای من افکند. آمد که چیزی بپرسد.. سرفه شروع شد و همراه با سرفه خون!..

نمی دانستم چکار کنم؟ باز لکه های خون را پاک کردم، آهسته دستم را به پیشانی اش گذاشتم، می خواستم کلمه ای امید بخش بزبان بیاورم، ولی نمی توانستم، زبانم بند آمده بود، لال شده بودم. نفس عمیقی کشید، باز آهسته خندیدو گفت: «..شما..» سراپا گوش بودم، دلم می خواست، حرف بزند ولی دیگر نتوانست، ضعفی شدید، ضعفی که مقدمه ی خواب بدون بیداریست، سراپای وجودش را احاطه کرده بود. بار دیگر کمی آب سرد بصورتش زدم، تاثیرش عالی بود. این بار، آهسته سر از روی متکا برداشت.. نشست، با اشاره آب خواست، دادم. با چه لذتی سر کشید....بعد شروع کرد به حرف زدن و گفت: « هیچ فراموش
نخواهم کرد شما یکپارچه انسانید.. من دارم می میرم.. ولی می خواهم قبل از مرگ، خواهشی از شما بکنم.. می دانم آنقدر جوانمرد هستید که انجامش بدهید..».. در اینجا سرفه ها حمله کردند. ولی این بار همراه تکه های خون که با سرفه هایش پایین می آمدند، اشک هم در اطراف دیدگانش موج می زد! پس از اینکه سرفه ها قطع شدند. سخنش را ادامه داد:« من نقاش بودم نقاش مرده های متحرکی که زندگی را مسخره می کنند.. و زندگان نفس مرده ای که بر مرگ غالب اند!..

من در تابلو های خودم، درد بی پایان ملتم را نشان می دادم، و در خم و پیچ رنگها، دروازه های سعادت گمگشته را، بر روی آنها که کلمه ی سعادت، افسانه ای بیش برایشان نیست، می گشادم!

من سرشک سرگردان یک فریاد، و فریاد جان به لب رسیده ی بیدادم! من نقاش بودم، ولی چکار کنم، که بخاطر انسانیتی که داشتم، در عنفوان جوانی به چنگ مرگ موسوم به زندگانی افتادم!

پدر من، کارگر راه آهن بود، یک روز خبر مرگش را برای من و مادرم آوردند، پدرم زیر چرخ های ترن له شده بود، من آنوقت هجده ساله بودم. مادرم در اثر شنیدن این خبر، و در نتیجه ی استیصال، یکسال پس از مرگ پدرم دیوانه شد! درست بخاطر دارم، وقتس برای نخستین بار برای دیدن مادرم به دارالمجانین رفتم، وقتی مرا دید اصلا نشناخت. و از من یک مشت کبریت خواست! دادم.. از رئیس دارالمجانین پرسیدم که موضوع چیست؟ این کبریت ها را برای چه می خواهد؟

گفت: « دیوانه ی عجیبی است از همه کس این خواهش را می کند چوب کبریت ها را می گیرد و در یک گوشه ی اتاق با گریه و خنده ی آمیخته به هم با آنها خط آهن درست می کند!»

در اینجا شدت گریه، به مهمان مسلول من اجازه نداد که سخنش را ادامه دهد، مدتها سرفه کرد، مدتها اشک ریخت، به ساعت نگاه کردم، ده دقیقه بیشتر به نیمه ی شب نمانده بود.

سرفه ها که دست کشیدند، باز با گریه سخنش را ادامه داد:

«..پس از دیوانه شدن مادرم، و پس از دیدار با او بود که من احساس کردم که می خواهم به وسیله ای، به هر وسیله که هست، فریاد بکشم، من نقاش بودم، و نقاش به دنیا آمده بودم، رفتم سراغ قلم و رنگ، باور کنید، شبها تا صبح گرسنه و تنها، فریاد خودم را به سر و روی تابلوهای صامت می کوبیدم یکسال گذشت، یعنی چهار سال پیش بود که اتفاقا دختری مسیحی را در کارگاه یکی از دوستان نقاشم دیدم.

هر دو در یک لحظه، بدون آنکه بدانیم چرا، دل به هم بپرسیم،هر دو در یک لحظه ی ناتمام، بدون آنکه بپرسیم چرا، برای یکدیگر، بجای یکدیگر مردیم! اسم آن دختر «لائورا» بود!

«لائورا!..»

وقتی این کلمه را شنیدم، بی اختیار از جایی که نشسته بودم پریدم دو سه بار بیرون رفتم و آمدم، چند دسته از مویی که در سر شوریده داشتم، با فشار انگشتان لرزان کندم غیر ممکن بود این نقاش مسلول، آنوقت، لائورا؟خاک بر سرم! به ساعت نگاه کردم، نزدیک نیمه شب بود، فکر کردم چند دقیقه بعد، فریاد شوپن، از لابلای دندانه های پیانوبلند می شود و آنوقت تکلیف من با این انسان ناکام چیست؟

نقاش بدبخت، ماتمزده به من به حرکات من نگاه می کرد.

اعصاب خودم را کنترل کردم، رفتم در کنارش نشستم، گفتم: معذرت می خواهم «من شاعرم و گاهی اوقات تاثرات مرا دیوانه می کند!» انسان بود، انسانی بود که خوب درک می کرد، قانع شد، با یک نگاه انسانی به من فهماند که می فهمد خوشحال شدم و از او خواستم که ادامه دهد ادامه داد: «...عشق من و لائورا، از همان کارگاه شروع شد، و در همان کارگاه پایان یافت: اینکه می گویم پایان یافت، مقصود این است که ما با هم ازدواج کردیم، ازدواج ما سر و صدای عجیبی به راه انداخت محافل مسیحی، زن مرا کوبیدند، که چرا با آنهمه زیبائی، از میان اینهمه جوان مسیحی، مرا برای ازدواج انتخاب
کرده است!... و محافل مسلمان مرا بیچاره کردند و پایه ی تهمتشان همان بود که درباره ی لائورا گفتم: که چرا من میان این همه دختر مسلمان زن مسیحی را گرفتم! من داشتم دیوانه می شدم، چطور می توانستم به این انسان های از خود راضی بفهمانم که احساس و فهم متقابل بالاتر از این حرفهاست، من و او همدیگر را می فهمیدیم درد او را، تمنای او، را من «با تبادل بدون حرف نگاه ها » درک می کردم و او ترجمان احساسات انسانی من بود شش ماه به این وصف گذشت: در عرض این شش ماه، علی رقم همه ی تهمتها، من و لا ئورای من، در کنار هم بخاطر هم، زندگی می کردیم و او تا آنجا که نفس داشت،
در پرورش استعداد من می کوشید. چون من به شوپن علاقه داشتم، هر شب، نیمه ی شب به خاطر من، تریستس شوپن را می نواخت.

همه شب، نیمه شب، تریستس شوپن ای داد و بیداد!... غیر ممکن است می خواستم فریاد بکشم: که خاموش دیگر چیزی مگو، تعریف مکن، دیوانه شدم، مردم ای نقاش ولی احتیاج به گفتن من نداشت سرفه ها به داد من رسیدند، این بار سرفه ها شدیدتر و خونین تر از دفعات گذشته بود، سرفه نبودند، عصاره ی وجود او بود که بصورت لخته های خون از بدنش خداحافظی می کردند!.. دلم می خواست علی رقم میل انسانی من!... او قبل از نیمه شب می مرد!...

تنها، بخاطر اینکه تریستس شوپن را نشنود...! ولی یکباره قلبم پارچه پارچه فرو ریخت! ساعت دیواری فریادش بلند شد که: نیمی از شب گذشت!.. مهمان من سرفه می کرد، که ناگهان پیانو ناله کرد!.. «شوپن» شوپن نه، «لائورا» شکوه ی دیرینه اش را سر داد شکننده بود! مرگ بود! جنون بود!سرسام بود و بدبختی شما نمی دانید، شما چه می دانید چه می گویم؟ چه می خواهم بگویم؟ مهمان من، نقاش بخت برگشته، یکدفعه لال شد سرفه ها به زوزه تبدیل شدند، زوزه شد فریاد، فریاد گنگ، فریاد گیج! بلند شد، همان مهمان من که از جا نمی توانست تکان بخورد، یک دفعه از جا پرید، رفت به طرف پنجره،
پنجره ای که به طرف اتاق لائورا باز می شد! طوفان بیداد می کرد، و ناله ی پیانو، در پریشانی فریاد بادهای سرگردان، دل همه ی آسمان را به لرزه می انداخت! نقاش، لحظه ای سراپا گوش، دم پنجره ایستاد، سراپای پیکر نحیفش در آن لحظات بحرانی، یکپارچه سوال بود!.. بر گشت نگاهی بصورت رنگ پریده ی من افکند، یک دفعه قهقه ای دیوانه کننده سر داد، فریاد کشید: « شما! آه.. شما هم می شنوید؟ این آهنگ را می گویم؟ شما نمی شنوید؟» بعد خنده اش بلندتر شد، آنوقت یکدفعه خنده را قطع کرد، سیل سرشک، دیدگانش را با هر چه تمنای مبهم در حسرت بیکرانشان بود، غرق آب کرد! من احساس
کردم قبل از آنکه شاهد پایان این فاجعه باشم، جانم دارد به لبم می رسد، سراپا حیرت و وحشت به او نگاه می کردم، لائورا، خونسرد و بی خبر از همه جا و همه چیز، آهنگ را ادامه می داد! ناگهان نقاش با صدایی که من تصور نمی کردم از پیکری چنان در هم شکسته و ضعیف بیرون آمدنش ممکن باشد، فریاد کرد: « لائورا، آخ لائورای من؛ مزن؛ ناله مکن؛ دیوانه شدم، مردم، مردم لائو..ر..ا.. آخ لائو...» نفسش بند آمد؛ سرفه ها شروع شدند چند تکه سرفه ی خون آلود پیچ و تابی محتضرانه. آنوقت... سکوت!..

آهنگ پیانو قطع شد، همه جا سکوت، همه جا ساکت، تنها بادهای سرگردان بودند که فریادشان به شیون تبدیل شده بود! شیون مرگ، مرگ یک انسان، انسان نقاش!

نقاش بخت برگشته، آخرین لحظات زندگی را در آغوش لرزان من طی می کرد نه حرف می زد، نه سرفه می کرد، همه ی تک سرفه ها، تک نفس شده بودند... تک تک نفس می کشید، تقلا می کرد دست مرا می فشرد، می خواست چیزی بگوید، خیلی دلش می خواست، حتما چیزی گفته باشد «پیامی، وصیتی ولی قدرتش را نداشت، بلند شدم سرش را که روی زانویم بود، آهسته زمین گذاشتم، کمی آب به صورتش زدم، زنده شد! نفس عمیقی کشید، گفت: «من رفتم... اگر او را دیدید... دستش را بخاطر من بفشارید، به او بگویید که من با همان آهنگی که نخستین بار... پش از پایان آن تو را بوسیدم حالا حالا!... دیگر هیچ نه هیچ به او
نگویید که من کجا و چگونه مردم، اصلا نگویید که مردم!.. دلم هیچ... نمی خواهد دلش را دل شکسته اش را یکبار دیگر بشکنم. اگر پرسید چه به سر من آمد، بگویید...» داشت حرف می زد، که یکدفعه در اتاق باز شد! خاک بر سر من! چه می دیدم، خداوندا! اشتباه نبود! نه نبود... خودش بود، بیجامه ای وصله کرده بر تن، موهای آشفته، سر و صورت رنگ آلود، آنوقت ساکت، خیلی ساکت، همه اش در فکر این بودم که حالا چه خواهد شد!... از هر گونه پیش بینی عاجز بودم... اصلا دلم نمی خواست هر گونه پیش بینی کرده باشم. لائورا، همانطور ساکت دم در ایستاده بود،... تا اینکه نقاش بخت برگشته بر زمین
افتاد، سرش را آهسته بلند کرد، نتوانست نگه دارد، سرش با ضربت به زمین خورد، دوباره تلاش کرد نشد، شروع کرد به خزیدن... لائورا همانطور مثل مجسمه ایستاده بود!... نقاش بدبخت، خزیده به طرف او می رفت... آنقدر رفت تا به زیر پایش افتاد. و دیگر هیچ!... همانطور که افتاد... مرد!...

امروز یکسال از آنشب می گذرد. یکسال است که دختر کوچولوی نقاش، شوهر لائورا در خانه ی من است، او از گذشته ی خودش، نه از مادرش، نه از پدرش هیچ خبر ندارد.

مرا «پاپا» صدا می کند، وتنها هنگام خوابست که دلش مادرش را می خواهد! پس از مرگ نقاش، یادداشت کوچکی در جیب او یافت شد، که از گذشته ی او هیچ اطلاعی نمی داد تنها در دو جمله ی ناقص خواسته بود که او را در دامنه ی همان کوهی که نخستین بار، با لائورای خودش، شب را در آنجا گذرانده بودند، بخاک سپارند، و بر فراز مزارش، فقط بخاطر یاد بود لائورای خودش که مسیحی بود، صلیبی نصب کنند... من این کار را کردم، ولی درباره ی لائورا، از من چیزی نپرسید.

همان قدر بدانید که کسانی که به دارالمجانین می روند، بیش از همه، دو دیوانه ی بدبخت، موجبات تاثرشان را فراهم می کند.

یکی از آنها پیر زنی است که مرتبا با چوب کبریت خط آهن می سازد، و دیگری زن زیبا روی جوانی که عکس روی کبریت ها را با زحمت زیاد می کند، به دیوار می زند و قوطی کبریتها را به صورت دندانه های پیانو ردیف می چیند، به عکس های روی دیوار نگاه می کند... و با انگشتان لرزان... روی قوطی کبریتها پیانو می نوازد!..



 با سلام خدمت تمام دوستای خوبم که همیشه به من لطف داشتن .

از امروز که می باشد به مدت یک هفته به مسافرت میرم اگه

برگشتم که در خدمتتونم اگه نه که شرمنده همه میشم ،

 اون دنیا سیستم ندارم برای همگی آرزوی موفقیت دارم .

به امید دیداری دوباره . بای

 از من نخواه ببخشمت ، هرگز نمی بخشم تو رو

حتی اگه ببخشمت ، خدا نمی بخشه تو رو

حتی اگه از چشات خون بباره

نمی شنوی بهت بگم بیا دوباره

همه پلها رو خراب کردی واسه برگشتنت

خدا نگذره از گناهی ، که هست بر گردنت

لباس مشکی می پوشم ، آخه عشق تو مرده

خاطره هاتو پس می دم ، آخه عشق تو مرده

تو هم برو آدم شو ، دست از این کارات بردار

جای نقش گرگه  قصه ، نقش بره رو بردار

از من نخواه ببخشمت ، هرگز نمی بخشم تو رو

حتی اگه ببخشمت ، خدا نمی بخشه تو رو

دیگه با تو نیستم ، دیگه تنها برو

هر چی دلشکستی ، بسته برو

تو قفس بودی ، اومدم کنار تو

بی هم نفس بودی ، شدم هم نفس تو

تنها بودی ، نذاشتم حس کنی

قلبمو ندادم زیر پات ، تا لهش کنی

پیرم کردی تا ، شدی فراموش

دیگه جایی نداری ، توی این آغوش

دستای گرمم ، واسه تو سرده

دلی که شکستی ، دل یه مرده

 

به خداااااااااا خیلی خسته اااااااااااام .

 

 

 خسته ام می فهمید ؟!
خسته از آمدن و رفتن و آواره شدن
خسته از منحنی بودن عشق
خسته از حس غریبانۀ این تنهایی
به خدا خسته ام از این همه تکرار سکوت
به خدا خسته ام از این همه لبخند دروغ
به خدا خسته ام از حادثۀ صاعقه بودن در باد
همۀ عمر دروغ .
گفته ام من به همه
گفته ام :
عاشق پروانه شدم !
واله و مست شدم از ضربان دل گل !
شمع را میفهمم !
کذب محض است
دروغ است
دروغ !!
من چه می دانم از
حس پروانه شدن ؟!

 


من چه میدانم گل
عشق را می فهمد ؟
یا فقط دلبریش را بلد است ؟!
من چه می دانم شمع
واپسین لحظۀ مرگ
حسرت زندگیش پروانه است ؟
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن ؟!
به خدا من همه را لاف زدم !!
به خدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم !!
باختم من همۀ عمر دلم را
به سراب !!
باختم من همۀ عمر دلم را
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام !!
باختم من همۀ عمر دلم را
به هراس تر یک بوسه به لبهای خزان !!
به خدا لاف زدم
من نمی دانم عشق 
رنگ سرخ است ؟!
آبیست ؟!
یا که مهتاب هر شب ، واقعاً مهتابیست ؟!
عشق را در طرف کودکیم 
خواب دیدم یکبار !
خواستم صادق و عاشق باشم !
خواستم مست شقایق باشم !
خواستم غرق شوم
در شط مهر و وفا
اما حیف
حس من کوچک بود .
یا که شاید مغلوب
پیش زیبایی ها !!
به خدا خسته شدم
می شود قلب مرا عفو کنید ؟
و رهایم بکنید
تا تراویدن از پنجره را درک کنم !؟
تا دلم باز شود ؟!
خسته ام درک کنید .
می روم زندگیم را بکنم
می روم مثل شما
پی احساس غریبم تا باز
شاید عاشق بشوم !!

دل تنها

 

من همون جزیره بودم

خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجها

قامتم یه بستر نرم

 

یه عزیز دردونه بودم

پیشه چشم خیسه موجها

یه نگین سبز خالص

توی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی

توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو

تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت

دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت

همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار

نفسم برید تو سینه

ابر و باد و دریا گفتن

حس عاشقی همینه

 اومدی تو سرنوشتم

بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد

از منو دلم گذشتی

 

رفتی با قایق عشقت

سوی روشنی فردا

منو دل اما نشستیم

چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم

نه گلی هست، نه درختی

 

 

لحظه های بی تو بودن

می گذره اما به سختی!

دل تنها و غریبم

داره این گوشه می میره

ولی حتی وقت مردن

باز سراغتو میگیره

میرسه روزی که دیگه

قعر دریا میشه خونم

اما تو دریای عشقت

باز یه گوشه ای می مونم

 

 

واقعا نمی دونم چی بنویسم .

هنوزم فراموشت نکردم .

الهی یه روزی مثل من بشی .

خیلی ناااااااااااااااااامرد بودی خیلی . 

بی وفایی رسم ما نیست !

 

 ديگه از همه بريدم ، حال قلبم زاره زاره‏
 آرزوهام و فروختم ، مسيرم سمت مزاره‏


 جاده غريب اشكام ، چراغ قرمز نداره‏
 دعا كن بميره چشمام ، تا ديگه هرگز نباره‏
 حلقه‏هاى انتظارم ، حالا از همه جدا شد
 به چه سختى عشقو كاشتم ، با يه باد اونم فدا شد
 گل اعتماد و له كرد ، دست هر كسى سپردم‏
 خواب كشتن منو ديد ، دل هر كي و كه بردم‏
 چى بگم وقتى يه رنگى ، واسه هيچكى آشنا نيست‏
 به گوش كسى نخورده ، بى وفايى رسم ما نيست !

 

به نامردمان مهر كردم بسي
نچيدم گل مردمي از كسي

بسا كس كه از پا در افتاده بود
سراسر توان را زكف داده بود

نه نيروش در تن ، نه در مغز ، راي
دو دستش گرفتم كه خيزد بپاي

چو كم كم به نيروي من پا گرفت
مرا در گذرگاه ، تنها گرفت

به حيلت گري خنجر از پشت زد
بخونم ز نامردي انگشت زد

 


 

شكستند پشتم نمكخوار گان
دو رويان بي شرم و
پتيارگان

گره زد بكارم سر
انگشتشان
تبسم به لب ، تيغ در
مشتشان

ندارم هراسي ز نيروي
مشت
مرا ناجوانمردي خلق ،
كشت

محبت به نامرد ، كردم
بسي
محبت نشايد به هر
نا كسي

تهي دستي و بي كسي درد
نيست
كه دردي چو ديدار نامرد
نيست

 

 


 

خیلی سخته با یه مرد دوستی کنی بعدا بفهمی خیلی نامرده .

ولی سخت تر اینه که ببینی اون با نامردی حق زندگی کردن و ازت بگیره و بعد بره .

خیلی سخته اون نامرد ... .

خیلی سخته که بره خواستگاری و به تو نگفته باشه.

سخت تر اینه که خودش نتونه جلو خانواده اش بایسته بعد بگه من نرفتم خواستگاری و پدر و مادرم رفتن . 

خیلی سخته که از همه جا بی خبر رفته باشی دریا و رو یه صخره بهت خبر بدن که الان عقد عشقته .

اون باشه و یه سفره و عقد .

من باشم و دریای آبی .

اون صدای بله عروسش رو بشنوه ولی ... .

ولی من صدای دریای خشمگین رو .

هیچ وقت فکر نمی کردم با غروب خورشید عشق منم غروب کنه .

دیروز رو ساحل دو قلب کشیدم . ولی دریا امون نداد .

هر دو شون رو برد .

خدا دیروز خودت شاهد بودی قلبم بد جور آتیش گرفت .

خدایا دیروز جمعه بود یه جمعه سفید و سیاه .

سفید برای یه نامرد و سیاه برای من .

خدایا دیروز جمعه بود و اون بود و عشقش .

خدایا دیروز جمعه بود و من بودم و یه دریا .

خدایا دیروز اون بود و هلهله و شادی و عشقش .

خدایا دیروز من بودم و اشک و غم و یادش .

اون برای همیشه رفت و من هم برای همیشه می رم .

اون میره پی زندگی خودش و یه عشق جدید .

 منم می رم ولی  توی خودم .

یادته خودت این جمله زیر رو برام اس ام اس دادی می دونم تو الان دیگه هیچی یادت نیست هیچی یااااااااااااااااااااااادت نیست .

دیدی کی موند و کی رفت .

همه جا نامرد پیدا میشد ولی من نمی فهمیدم .

وای خداااااااااااااااااااااااااااا عجب روزگار نامردیه !

دیگه هیچ وقت منتظر دیدارت نیستم .

منتظر برگشت دوباره اونم نیستم .

خدایا خیلی سخته که یه نامرد تو فامیل آدم باشه .

هر جا که از حالا برم آیا دوباره اونو می بینم .

خدایا خودت نزار هیچ وقت ببینمش .

خدایا چرا بعضی از مردا این قدر نامردن .

یا شایدم خیلی نامردن .

خدایا اگه من تو رو فراموش کردم تو منو فراموش نکن .

اگه من بنده بدی برای تو بودم تو خدای خوبی برای من باش .

من رو به خودم وا نگذار .


 

 

شقایق گفت : با خنده نه بیمارم ، نه تب دارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تب دار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بیتاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود ، اما

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم برای دلبرش آن دم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت : اما چه باید کرد ؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما 

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم

و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

ز هم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

و من ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

 

به نامردمان مهر كردم بسي
نچيدم گل مردمي از كسي

بسا كس كه از پا در افتاده بود
سراسر توان را زكف داده بود

نه نيروش در تن ، نه در مغز ، راي
دو دستش گرفتم كه خيزد بپاي

چو كم كم به نيروي من پا گرفت
مرا در گذرگاه ، تنها گرفت

به حيلت گري خنجر از پشت زد
بخونم ز نامردي انگشت زد

 


 

شكستند پشتم نمكخوار گان
دو رويان بي شرم و
پتيارگان

گره زد بكارم سر
انگشتشان
تبسم به لب ، تيغ در
مشتشان

ندارم هراسي ز نيروي
مشت
مرا ناجوانمردي خلق ،
كشت

محبت به نامرد ، كردم
بسي
محبت نشايد به هر
نا كسي

تهي دستي و بي كسي درد
نيست

لمس کردن


لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست.

تا بدانی نبودنت آزارم میدهد.

لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیت و عریان.

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد...

لمس کن گونه هایم را که خیس است و پر شیار.

لمس کن لحظه هایم را....

تو یی که می دانی چقدر عاشقت هستم..

لمس کن این با تو بودن ها را...

لمس کن...

 

دارم از تو می نویسم...


  دارم از تو می نویسم...

مي خواهم امشب از ماه قول بگيرم كه هر وقت دلم برايت تنگ شد

در دايره حضورش تو را به من نشان دهد

مي خواهم امشب با رازقي ها عهد ببندم

هر وقت دلم هواي تو را كرد

عطر حظور مهربان تو را با من هم قسمت كنند

مي خواهم امشب با درياي خاطره ها قرار بگذارم

كه هروقت امواج پر تلاطم يادها خواستند قايق احساس مرا بشكنند

دست اميد و آرزوي تو مرا نجات دهد

مي خواهم امشب با تمام قلب هايي كه احساس مرا مي فهمند و مي شنوند

پيمان ببندم كه هر وقت صداي قلب بي قرار مرا هم شنيدند

عشقم را سوار بر ضربانهاي بي تابي به تو برسانند....

 

 

اگر درياي دل آبیست...تويي فانوس زيبايش...

اگر آينه يك دنياست...تويي معناي دنيايش...

تو يعني دسته‌اي گل را....ز آن سوي افق چيدن..

تو يعني پاكي باران.... تو يعني لذت ديدن...

تو يعني يك شقايق ...به يك پروانه بخشيدن...

تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن...

تو يعني يك كبوتر را ز تنهايي رها كردن...

خداي آسمان‌ها را... به آرامي صدا كردن...

تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن...

تو يعني باغي از مريم...تو يعني كهكشان بودن....

تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني...

تو يعني پيك آزادي....براي روح زنداني...

تو يعني در زمستان‌ها... به فكر پونه افتادن...

تو يعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن...

و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن...

اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي...

كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز مي‌آيي...

pic146.gif

 


3353.gif

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد...  

 اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار  .  روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه  .  تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه  . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني  .

 

 

 

اگر درياي دل آبیست...تويي فانوس زيبايش...

اگر آينه يك دنياست...تويي معناي دنيايش...

تو يعني دسته‌اي گل را....ز آن سوي افق چيدن..

تو يعني پاكي باران.... تو يعني لذت ديدن...

تو يعني يك شقايق ...به يك پروانه بخشيدن...

تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن...

تو يعني يك كبوتر را ز تنهايي رها كردن...

خداي آسمان‌ها را... به آرامي صدا كردن...

تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن...

تو يعني باغي از مريم...تو يعني كهكشان بودن....

تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني...

تو يعني پيك آزادي....براي روح زنداني...

تو يعني در زمستان‌ها... به فكر پونه افتادن...

تو يعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن...

و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن...

اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي...

كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز مي‌آيي...

pic146.gif

 


3353.gif

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد...  

 اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار  .  روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه  .  تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه  . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني  .

 

عکس

fg67.gif

من این عکس رو خیلی دوست دارم . حالا هر کی هرچی دوست داره فکر کنه


pic29.jpg



 

pic13.jpg

اگر يادت كنم ديوانه مي شم

 فراموشت كنم بيگانه ميشم

اگر تركت كنم ميميرم ازغم

فراموشت كنم مي پاشم ازهم


روز تلخ جدایی

pic57.gif

توی تقویم مینویسم تا بمونه یادگاری

 روز تلخ عاشقیمون گفتی که دوستم نداری

میچکه قطره اشکم روی این جملهء آخر

 حتی این قلم نداره این شکست تلخُ باور

 میگذره روزها و سالها اما باز پر از غروبم

 هر کی حالم رو میپرسه، به دروغ میگم که خوبم

 نمیخوام کسی بفهمه با پریدنت شکستم

رفتی و تنهای تنها با خیال تو نشستم

 توی تقویم مینویسم، رفت اونی که عاشقم کرد

 دیگه خورشیدی ندارم، واسه این روزای دل سرد

تقویم از اسم تو پر شد جای تو خالی

 اینجا منم و خاطرهء تو ، منم و قصه فردا

وابستگی

 

 

وابستگی

فقط كسي معني وابستگي را درك ميكند كه طعم وابستگي را چشيده باشد

پس هيچوقت به كسي وابسته نشو كه سرانجام ان وابستگي دلتنگي است

 

 

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

شعر

 

 

 

گفتم که بی بهارم شوق ترانه هام نیست

گفت بیا به گلشن شور ترانه با من

گفتم بهانه ای نیست که پر زنم به سویت

گفت تو بال بگشا راه بهانه با من

 

یک رنگی و بوی تازه از عشق بگیر

پر شور ترین گدازه از عشق بگیر

در هر نفسی که میتپد ای دل من

یادت نرود اجازه از عشق بگیر

 

سلامت میکن از دور و از دور

سلامت میکنم ای خرمن گل

سلامت میکنم باشی سلامت

سر و جانم فدای یک کلامت

 

گل سرخم چرا رنگت شده زرد

مگر باد خزان بر تو گزر کرد

برو باد خزان که بر نگردی

که رنگ گل انارم زرد کردی

 

دلو از دوریت ماتم گرفته

هوای چشمانم غم گرفته

نگاه مهربانت عشق ما را

چرا بیهوده دست کم گرفته

 

بهار امده که من شیدا بگردم

چو مرغی ور لب دریا بگردم

پلنگ در کوه و اهو در بیابون

همه جفتند و من تنها بگردم

 

گل سرخ و سفید و زعفرانی

مرا همراهت ببر گر می توانی

مرا همراهت ببر قربون خود کن

که شاید در سفر تنها بمونی

 

خودت دور راهت دور منزلت دور

اگر ترکت کنم چشمم شود کور

اگر دونم که قولت پابجایه

به امیدت نشینم تا لب گور

 

در این صحرا مرا گرما گرفته

غم عالم مرا تنها گرفته

غم عالم همه میگن دو روزه

غم من دم به دم بالا گرفته 

 

 

قطعه عاشقانه

 

مرا صدا ميكردي

مرا به باغ ميعاد مي بري

و من

شكوفه ي باران بهار را بر سينه ات مي نشاندم

مرا به دريا ها مي خواندي

به سفرهاي دور 

و من 

در عطر بلند گيسوانت

بخواب مي رفتم

تو را

به وعده هاي دور مي خواندم

تو را

به ايمان عاشقانه ي سبزه ها

و تاريخ عشق را

در اسمان چشم هايت مي نوشتم

عشق يعني پرنده اي كه در پائيز مي ميرد.

عشق يعني برگي كه از شاخه پائيز مي افتد

چرا رهايم كردي

چرا به من اموختي كه عشق زيبا ترين حقيقت است؟

ديگر هيچ چيز 

نه غزل هاي حافظ 

نه عاشقانه هاي بامداد

نه شاخه شقايقي بر گيسوي ليلي

نه قصه اي كه مجنون را دوباره عاشق كند

ديگر هيچ چيز 

چرا كه من محراب عاشقانه تو نيستم 

تو نهايي ترين غزل غزل ها بودي

وقتي كه من 

در اشتياق پنهان عشق 

در اشك و لبخند مهرباني تو 

                                *ديوانه وار*

                                    غزل چشمهايت را مي نگريستم

تو نمي داني 

وقتي صدايم مي كردي 

                            پائيز مي امد

                                          با گريه هاي من ..........***

 

زيباترين شعر:

                  صادقانه گريستن است.

تنها نرين يار:

                 زيبا ترين شقايق.

تنها ترين عشق:

                     گو يا ترين غزل غزل هاست.

اي عاشقانه ها

                    كه به سبز و صميميت و صحرا ها گفتم

كودكانه ترين ايام

                      عاشقانه ترين زيستن بود.

اي ابي!

اي اسمان!

              به پاس روز موعود

                 در سخت ترين فصل ها

                     به پاس سر سبز ترين سبزينه هاي سر كش

                        به پاس عاشقانه ترين صدا ها

مرا صدا كن

                 كه زيباترين يار

                   عاشقانه ترين شعر است

مرا صدا كن

                  مرا كه تمام فصل ها را

                         عاشق بودم ....***

دو عاشق

                               با دو گلدان

در كنار پنجره رو به خزان

                              سخن مي گويند

يكي

                               شاخه اي بر ميدارد

و ديگري

                               شاخهاي كه بر سينه دارد

در گلدان مينهد

ان كه شاخه را در گلدان مينهد

يادگاري از سال هاي گوشده

بر جاي مي نهد

ان كه شاخه را بر ميدارد

به خاطره اي ميبويد

كه از روئياي گريه هايش گذشته است

دو عاشق

بر دو سنگ نبشته يادگاري مي نويسد

يكي بر گيسواني كه سايه مي گسترد

ديگري براي كاكلي كه اتش مي افشاند

دو عاشق

                يكي شدند

                                در دو رويا

عکس های ...

مهربانم...

 اونی که...

 خدا حافظ...

 گذشتن از معشوق....

 گذشت...

 دروغ...

 اوج تنهایی...

 دعا....

میگن...

 انتظار...

 خدا...

 

دیگه...

 دلم گرفته...

 بخوای...

 بهانه زندگی...

 نمی دونم...

 بی تو بودن...

 برای اخرین بار...

منم...

دلتنگی...

 دیدی...

 نا توانی...

 جای رد پا...

 نشو...

 تنهایی...

 

 عادت...

 سکوتم...

 ندانی...

 دوست داشتن...

 

تفاوت عاشق بودن و کسی را دوست داشتن

تفاوت عاشق بودن و کسی را دوست داشتن

بین کسی که عاشق شده است و کسی که تنها شخصی را دوست دارد تفا وتهایی است . نکات زیر به شما کمک خواهد کرد تا این تفا وتها را درک کنید.


 
هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تبش قلب شما زیاد شده و هیجان زده خواهید شد اما هنگامی که کسی را می بینید که آنرا دوست دارید احساس سرور و خوشحالی می کنید.

هنگامی که عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است ولیکن هنگامی که کسی را دوست دارید زمستان فقط فصلی زیبا (زمستانی زیبا) است.

وقتی به کسی که عاشقش هستید نگاه می کنید خجالت می کشید ولیکن هنگامی که به کسی که دوستش دارید می نگرید لبخند خواهید زد.

وقتی در کنار معشوقه خود هستید نمی توانید هر آنچه که در ذهن دارید بیان کنید اما در مورد کسی که دوستش دارید شما توانایی آن را دارید.

در مواجه شدن با کسی که عاشقش هستید خجالت می کشید و یا حتی دست و بای خود را گم می کنید اما در مورد فردی که دوستش دارید راحتتر بوده و توانایی ابراز وجود خواهید داشت.

شما نمی توانید به چشمان کسی که عاشقش هستید مستقیم و طولانی نگاه کنید (زل بزنید)اما می توانید در حالی که لبخند ی بر لب دارید مدتها به چشمان فردی که دوستش دارید نگاه کنید.

وقتی معشوقه شما گریه میکند شما نیز گریه خواهید کرد و اما در مورد کسی که دوستش دارید سعی بر آرام کردن او میکنید.

احساس عاشق بودن و درک آن از طریق نگاه ( دیدن ) است اما در درک دوست داشتن بیشتر از طریق شنوایی است ( از طریق ابراز علاقه بصورت کلامی ).

شما می توانید یک رابطه دوستی را بایان دهید اما هرگز نمی توانید چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببندید چرا که حتی اگراینکار را بکنید - عشق همانند قطره ای در قلب شما و برای همیشه باقی خواهد ماند.


انار مجنون

انار

لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ.
گل ها انار شد ، داغ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.

دوست دارم

دوستت دارم

 

 

براي تو مي نويسم.....براي عزيزي که ميراث عشق را از او به يادگار دارم.....دير زمانيست مي خواهم برايت بنويسم.... ميخواهم همه ي حسم را  براي نوشتن به کار گيرم....اما اين حس  جديدي که وجودم را احاطه کرده رخصت نمي دهد با فراغ بال برايت بنويسم....خود ،خوب ميداني چند روزيست بيش از پيش دل سپرده ي يارم......هنگام نوشتن چشمان زيبا و نجيبت را به ياد مياورم و نوشتن را کنار ميگذارم...چرا که دوست دارم چهره ي زيبايت را در ذهن مجسم کنم و با خيالت تنها باشم....آنقدر نگاهت کنم که شايد جبران اين دوريها  شود ...که البته نميشود......و اي کاش بودي ...هميشه بودي که بهار زندگيم را در چشمان پر مهرت جستجو ميکردم......چند روزيست بهار را از چشمان تو طلب ميکنم.....من هم چون تو دست نوشته ات را مي بينم ،ميخوانم، مي بويم و عاشقانه دوست ميدارم....و عطر وجوديت را از برگ برگ دفترم استشمام ميکنم...و با خود ميگويم اي کاش قبل از ديدنت تمام دفترم را پر کرده بودم که تک تک برگه هايش به عطر پر مهر وجودت آغشته ميشد......باور کني يا نه هنوز افسوس ميخورم چرا هنگام خداحافظي آنقدر نگاهت نکردم که براي  يک دوره دوري ديگر شايد توشه اي باشد.....چرا آنقدر نگاهت را نبلعيدم که هنوز تشنه ي عکسهايت هستم.....گمان ميبردم شيرين زماني که ببينمت اين التهاب درونيم فروکش ميکند......اما دلي که به امانت به دستم سپرده بودي با ديدن نيمه ي گمشده ي خود بيش از پيش شعله ور شد....حق هم داشت....دو سال از تو دور بوده است...و دست کم من خوب مي فهمم دردش را...درد دوري از......باور کني يا نه...باور نميکنم حس کردن هرم نفسهات رو....و شايد ايثار تن سوز نجيب دستهات رو......اما يک چيز را ديگر خوب باور دارم...بدون هيچ ترديد و هيچ شکي .....دوستت دارم.......اي فر و شکوه همه ي شادي هايم......

داستان های زیبا

پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟

پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي

پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود

                             

ادامه نوشته