وب جدید
آدرس وبلاگ جدیدم
خواهشمندم برام نظر بزارید
http://mephoenix.blogfa.com/
با تشکر ققنوس
آدرس وبلاگ جدیدم
خواهشمندم برام نظر بزارید
http://mephoenix.blogfa.com/
با تشکر ققنوس
خوش حالم که اومدید و به وب من سر زدید .
چند تا وب جدید با موضوع عای جدید براتون گذاشتم به خاطر >> ژیگلو خودم . مهسا . ارمین و خانم اینده اش ملیکا
http://daneshj0o0.blogfa.com/
وب بچه های تهران در دانشگاه ......که دانشگاه از اینکه ما دانشجو هاش هستیم خیلی خوشحال نشد
www.021khalkhal.sub.ir
**عاشق تنها**
عاشق تنها بیا عاشق ترم کن
در دو چشم عاشقت خاکسترم کن
هر دو چشمانت برایم زندگیست
با نگاهت زندگی هم عاشقیست
با تو بودن عاشقی کردن خوش است
عاشقی کردم که بی تو ناخوش است
عاشقی کردی که کردی عاشقم
تو چه کردی با دلم من عاشقم
عاشق هستم عاشق هستم ای خدا
تا به کی از یار خود باشم جدا
![]()
چشمای خیس و ترمو به در بسته می دوزم
اگه باز هم نیومدی با انتظارت می سوزم
مثل یه شمع اب بشم ویه روزبه پایان می رسم
من به خیالت می مونم اما به تو نمیرسم
یک نفر هست که نا ابد مثل گلای مریمه
از غم نامهربونی چشم و دلش پرازغمه
دلش گرفته ازقفس منتظز پریدنه
ارزوی شبای اون یکم ستاره چیدنه
تنها امید اون فقط بازی عشق و بردنه
عاقبت قصه ی اون از غم دوری مردنه
1) یقه اولین خواستگار رو بچسبید كه شاید تنها شتر بخت شما باشه
2) ناز و لفت و لیس رو بذارید كنار.
3) در معرض دید باشید، گذشت اون زمان كه میگفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سایه می رنجم.
4) سن ازدواج رو بیارین پایین، همون 17 یا 18 خوبه. بالاتر كه برین همچین بگی نگی از دهن میافتین.
5) تموم دوست پسراتونو تهدید به ازدواج كنید، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشید.
) دعای باز شدن بخت رو دور گردنتون آویزون كنید، یه وقت كتابشو دور گردنتون آویزون نكنید كه گردن لطیفتون كج میشه.
7) پسرهای فامیل بهترین و در دسترسترین طعمهها هستند، رو هوا بقاپیدشون.
8) رو شكل و شمایل ظاهری پسرها زیاد حساسیت به خرج ندید، پسرهای خوشگل، دچار مشكل هستن...!
9) توی اجتماع فر بخورید، با مردم قاطی شید، با ننه صغرا و بیبی عذرا نشست و برخاست كنید، همینا هستن كه شاه دوماد میسازن واستون.
10) یه كم به خودتون برسید، منظورم آرایش و برداشتن زیر ابرو و ریمل و پودر و سایه و كرم شب و روز و ماسك خیار و فر مژه و خط لب و خط چشم و... نیست. حداقل قیافه یه آدم رو داشته باشید.
11) در پوشش دقت كنید، لباس چسب و كوتاه فقط آدمای بوالهوس رو دورتون جمع می كنه، یه پوشش سنگین و اندكی رنگین با حفظ معیارهای دوماد پسند بهترینه.
12) مهمون كه میاد قایم نشید، چای ببرید، پذیرایی كنید، خلاصه یه چشمه بیاین كه بعله ما هم هستیم.
13) سعی كنین از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوی در و همسایه قر و قمیش بیاد كه دخترم قربونش برم اینجوریه و اونجوریه...
14) تا مامانه و باباهه میگن دخترمون دیگه وقته عروسیشه مثل لبوی نپخته سرخ نشین و در برید، در حركات و سكناتتون این نظر رو تایید كنید و دنبالشو بگیرید.
![]()
زود دستم رو بالا گرفتم و گفتم:![]()
![]()
يك بخش.![]()
![]()
اما از وقتي كه تو رو شناختم فهميدم عشق ۳ بخشه:![]()
![]()
![]()
عطش ديدن تو .....![]()
![]()
![]()
شوق با تو بودن .....![]()
![]()
و اندوه بي تو بودن

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود شايد يه روزي كسي رو كه باهاش خنديدي فراموش كني! اما كسي رو كه باهاش گريه كردي..... هرگز
چطور می تونی به بارون بگی نباره وقتی که ابرها هستند. چطور می توی به برگ بگی نریزه وقتی که باد هست. چطور می تونی به من بگی عاشق نشم وقتی که تو هستی







عشق فروتن است عشق فروتني است
از ياد نبريم
كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم
نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است
و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است
پس عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت عشق نيكي است
عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد
و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است
و به عكس دمي به اين سنگين دلان و ستمكارگان افسار گسيخته ي سرتا سر جهان بنگريد
كه سنگين دلي و ستمكارگي آنان به رغم نيرومندي ظاهريشان حاصل ضعف و پلشتي آنهاست

با سلام خدمت تمام دوستای خوبم که همیشه به من لطف داشتن .
از امروز که می باشد به مدت یک هفته به مسافرت میرم اگه
برگشتم که در خدمتتونم اگه نه که شرمنده همه میشم ،
اون دنیا سیستم ندارم
برای همگی آرزوی موفقیت دارم .
به امید دیداری دوباره . بای![]()
از من نخواه ببخشمت ، هرگز نمی بخشم تو رو
حتی اگه ببخشمت ، خدا نمی بخشه تو رو
حتی اگه از چشات خون بباره
نمی شنوی بهت بگم بیا دوباره
همه پلها رو خراب کردی واسه برگشتنت
خدا نگذره از گناهی ، که هست بر گردنت
لباس مشکی می پوشم ، آخه عشق تو مرده
خاطره هاتو پس می دم ، آخه عشق تو مرده
تو هم برو آدم شو ، دست از این کارات بردار
جای نقش گرگه قصه ، نقش بره رو بردار

از من نخواه ببخشمت ، هرگز نمی بخشم تو رو
حتی اگه ببخشمت ، خدا نمی بخشه تو رو
دیگه با تو نیستم ، دیگه تنها برو
هر چی دلشکستی ، بسته برو
تو قفس بودی ، اومدم کنار تو
بی هم نفس بودی ، شدم هم نفس تو
تنها بودی ، نذاشتم حس کنی
قلبمو ندادم زیر پات ، تا لهش کنی
پیرم کردی تا ، شدی فراموش
دیگه جایی نداری ، توی این آغوش
دستای گرمم ، واسه تو سرده
دلی که شکستی ، دل یه مرده

خسته ام می فهمید ؟!
خسته از آمدن و رفتن و آواره شدن
خسته از منحنی بودن عشق
خسته از حس غریبانۀ این تنهایی
به خدا خسته ام از این همه تکرار سکوت
به خدا خسته ام از این همه لبخند دروغ
به خدا خسته ام از حادثۀ صاعقه بودن در باد
همۀ عمر دروغ .
گفته ام من به همه
گفته ام :
عاشق پروانه شدم !
واله و مست شدم از ضربان دل گل !
شمع را میفهمم !
کذب محض است
دروغ است
دروغ !!
من چه می دانم از
حس پروانه شدن ؟!
من چه میدانم گل
عشق را می فهمد ؟
یا فقط دلبریش را بلد است ؟!
من چه می دانم شمع
واپسین لحظۀ مرگ
حسرت زندگیش پروانه است ؟
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن ؟!
به خدا من همه را لاف زدم !!
به خدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم !!
باختم من همۀ عمر دلم را
به سراب !!
باختم من همۀ عمر دلم را
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام !!
باختم من همۀ عمر دلم را
به هراس تر یک بوسه به لبهای خزان !!
به خدا لاف زدم
من نمی دانم عشق
رنگ سرخ است ؟!
آبیست ؟!
یا که مهتاب هر شب ، واقعاً مهتابیست ؟!
عشق را در طرف کودکیم
خواب دیدم یکبار !
خواستم صادق و عاشق باشم !
خواستم مست شقایق باشم !
خواستم غرق شوم
در شط مهر و وفا
اما حیف
حس من کوچک بود .
یا که شاید مغلوب
پیش زیبایی ها !!
به خدا خسته شدم
می شود قلب مرا عفو کنید ؟
و رهایم بکنید
تا تراویدن از پنجره را درک کنم !؟
تا دلم باز شود ؟!
خسته ام درک کنید .
می روم زندگیم را بکنم
می روم مثل شما
پی احساس غریبم تا باز
شاید عاشق بشوم !!
من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجها
قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم
پیشه چشم خیسه موجها
یه نگین سبز خالص
توی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی
توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو
تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت
دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت
همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار
نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن
حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم
بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد
از منو دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت
سوی روشنی فردا
منو دل اما نشستیم
چشم به راهت لب دریا
دیگه رو خاک وجودم
نه گلی هست، نه درختی
لحظه های بی تو بودن
می گذره اما به سختی!
دل تنها و غریبم
داره این گوشه می میره
ولی حتی وقت مردن
باز سراغتو میگیره
میرسه روزی که دیگه
قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت
باز یه گوشه ای می مونم
واقعا نمی دونم چی بنویسم .
هنوزم فراموشت نکردم .
الهی یه روزی مثل من بشی .
خیلی ناااااااااااااااااامرد بودی خیلی .
ديگه از همه بريدم ، حال قلبم زاره زاره
آرزوهام و فروختم ، مسيرم سمت مزاره

جاده غريب اشكام ، چراغ قرمز نداره
دعا كن بميره چشمام ، تا ديگه هرگز نباره
حلقههاى انتظارم ، حالا از همه جدا شد
به چه سختى عشقو كاشتم ، با يه باد اونم فدا شد
گل اعتماد و له كرد ، دست هر كسى سپردم
خواب كشتن منو ديد ، دل هر كي و كه بردم
چى بگم وقتى يه رنگى ، واسه هيچكى آشنا نيست
به گوش كسى نخورده ، بى وفايى رسم ما نيست !
به نامردمان مهر كردم بسي
نچيدم گل مردمي از كسي
بسا كس كه از پا در افتاده بود
سراسر توان را زكف داده بود
نه نيروش در تن ، نه در مغز ، راي
دو دستش گرفتم كه خيزد بپاي
چو كم كم به نيروي من پا گرفت
مرا در گذرگاه ، تنها گرفت
به حيلت گري خنجر از پشت زد
بخونم ز نامردي انگشت زد
شكستند پشتم نمكخوار گان
دو رويان بي شرم و پتيارگان
گره زد بكارم سر انگشتشان
تبسم به لب ، تيغ در مشتشان
ندارم هراسي ز نيروي مشت
مرا ناجوانمردي خلق ، كشت
محبت به نامرد ، كردم بسي
محبت نشايد به هر نا كسي
تهي دستي و بي كسي درد نيست
كه دردي چو ديدار نامرد نيست
خیلی سخته با یه مرد دوستی کنی بعدا بفهمی خیلی نامرده .
ولی سخت تر اینه که ببینی اون با نامردی حق زندگی کردن و ازت بگیره و بعد بره .
خیلی سخته اون نامرد ... .
خیلی سخته که بره خواستگاری و به تو نگفته باشه.
سخت تر اینه که خودش نتونه جلو خانواده اش بایسته بعد بگه من نرفتم خواستگاری و پدر و مادرم رفتن .
خیلی سخته که از همه جا بی خبر رفته باشی دریا و رو یه صخره بهت خبر بدن که الان عقد عشقته .
اون باشه و یه سفره و عقد .

من باشم و دریای آبی .

اون صدای بله عروسش رو بشنوه ولی ... .
ولی من صدای دریای خشمگین رو .
هیچ وقت فکر نمی کردم با غروب خورشید عشق منم غروب کنه .
دیروز رو ساحل دو قلب کشیدم . ولی دریا امون نداد .
هر دو شون رو برد .
خدا دیروز خودت شاهد بودی قلبم بد جور آتیش گرفت .

خدایا دیروز جمعه بود یه جمعه سفید و سیاه .
سفید برای یه نامرد و سیاه برای من .
خدایا دیروز جمعه بود و اون بود و عشقش .
خدایا دیروز جمعه بود و من بودم و یه دریا .
خدایا دیروز اون بود و هلهله و شادی و عشقش . ![]()
خدایا دیروز من بودم و اشک و غم و یادش . ![]()
اون برای همیشه رفت و من هم برای همیشه می رم . ![]()
اون میره پی زندگی خودش و یه عشق جدید .
منم می رم ولی توی خودم .
یادته خودت این جمله زیر رو برام اس ام اس دادی می دونم تو الان دیگه هیچی یادت نیست هیچی یااااااااااااااااااااااادت نیست .

دیدی کی موند و کی رفت .
همه جا نامرد پیدا میشد ولی من نمی فهمیدم .
وای خداااااااااااااااااااااااااااا عجب روزگار نامردیه !
دیگه هیچ وقت منتظر دیدارت نیستم .
منتظر برگشت دوباره اونم نیستم .
خدایا خیلی سخته که یه نامرد تو فامیل آدم باشه .
هر جا که از حالا برم آیا دوباره اونو می بینم .
خدایا خودت نزار هیچ وقت ببینمش .
خدایا چرا بعضی از مردا این قدر نامردن .
یا شایدم خیلی نامردن .
خدایا اگه من تو رو فراموش کردم تو منو فراموش نکن .
اگه من بنده بدی برای تو بودم تو خدای خوبی برای من باش .
من رو به خودم وا نگذار .![]()

شقایق گفت : با خنده نه بیمارم ، نه تب دارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بیتاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود ، اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد

از آن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آن دم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هر لحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد

پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : اما چه باید کرد ؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
ز هم بشکافت

اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
و من ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
به نامردمان مهر كردم بسي
نچيدم گل مردمي از كسي
بسا كس كه از پا در افتاده بود
سراسر توان را زكف داده بود
نه نيروش در تن ، نه در مغز ، راي
دو دستش گرفتم كه خيزد بپاي
چو كم كم به نيروي من پا گرفت
مرا در گذرگاه ، تنها گرفت
به حيلت گري خنجر از پشت زد
بخونم ز نامردي انگشت زد
شكستند پشتم نمكخوار گان
دو رويان بي شرم و پتيارگان
گره زد بكارم سر انگشتشان
تبسم به لب ، تيغ در مشتشان
ندارم هراسي ز نيروي مشت
مرا ناجوانمردي خلق ، كشت
محبت به نامرد ، كردم بسي
محبت نشايد به هر نا كسي
تهي دستي و بي كسي درد نيست

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست.
تا بدانی نبودنت آزارم میدهد.
لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیت و عریان.
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد...
لمس کن گونه هایم را که خیس است و پر شیار.
لمس کن لحظه هایم را....
تو یی که می دانی چقدر عاشقت هستم..
لمس کن این با تو بودن ها را...
لمس کن...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

دارم از تو می نویسم...

اگر درياي دل آبیست...تويي فانوس زيبايش...
اگر آينه يك دنياست...تويي معناي دنيايش...
تو يعني دستهاي گل را....ز آن سوي افق چيدن..
تو يعني پاكي باران.... تو يعني لذت ديدن...
تو يعني يك شقايق ...به يك پروانه بخشيدن...
تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن...
تو يعني يك كبوتر را ز تنهايي رها كردن...
خداي آسمانها را... به آرامي صدا كردن...
تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن...
تو يعني باغي از مريم...تو يعني كهكشان بودن....
تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني...
تو يعني پيك آزادي....براي روح زنداني...
تو يعني در زمستانها... به فكر پونه افتادن...
تو يعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن...
و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن...
اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي...
كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز ميآيي...


ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد...
اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني .

اگر درياي دل آبیست...تويي فانوس زيبايش...
اگر آينه يك دنياست...تويي معناي دنيايش...
تو يعني دستهاي گل را....ز آن سوي افق چيدن..
تو يعني پاكي باران.... تو يعني لذت ديدن...
تو يعني يك شقايق ...به يك پروانه بخشيدن...
تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن...
تو يعني يك كبوتر را ز تنهايي رها كردن...
خداي آسمانها را... به آرامي صدا كردن...
تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن...
تو يعني باغي از مريم...تو يعني كهكشان بودن....
تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني...
تو يعني پيك آزادي....براي روح زنداني...
تو يعني در زمستانها... به فكر پونه افتادن...
تو يعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن...
و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن...
اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي...
كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز ميآيي...


ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد...
اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني .

توی تقویم مینویسم تا بمونه یادگاری
روز تلخ عاشقیمون گفتی که دوستم نداری
میچکه قطره اشکم روی این جملهء آخر
حتی این قلم نداره این شکست تلخُ باور
میگذره روزها و سالها اما باز پر از غروبم
هر کی حالم رو میپرسه، به دروغ میگم که خوبم
نمیخوام کسی بفهمه با پریدنت شکستم
رفتی و تنهای تنها با خیال تو نشستم
توی تقویم مینویسم، رفت اونی که عاشقم کرد
دیگه خورشیدی ندارم، واسه این روزای دل سرد
تقویم از اسم تو پر شد جای تو خالی
اینجا منم و خاطرهء تو ، منم و قصه فردا
وابستگی![]()
فقط كسي معني وابستگي را درك ميكند كه طعم وابستگي را چشيده باشد ![]()
پس هيچوقت به كسي وابسته نشو كه سرانجام ان وابستگي دلتنگي است![]()





گفتم که بی بهارم شوق ترانه هام نیست![]()
گفت بیا به گلشن شور ترانه با من![]()
گفتم بهانه ای نیست که پر زنم به سویت![]()
گفت تو بال بگشا راه بهانه با من![]()

یک رنگی و بوی تازه از عشق بگیر![]()
پر شور ترین گدازه از عشق بگیر![]()
در هر نفسی که میتپد ای دل من![]()
یادت نرود اجازه از عشق بگیر![]()

سلامت میکن از دور و از دور![]()
سلامت میکنم ای خرمن گل![]()
سلامت میکنم باشی سلامت![]()
سر و جانم فدای یک کلامت![]()
گل سرخم چرا رنگت شده زرد![]()
مگر باد خزان بر تو گزر کرد![]()
برو باد خزان که بر نگردی![]()
که رنگ گل انارم زرد کردی![]()

دلو از دوریت ماتم گرفته![]()
هوای چشمانم غم گرفته![]()
نگاه مهربانت عشق ما را![]()
چرا بیهوده دست کم گرفته![]()

بهار امده که من شیدا بگردم![]()
چو مرغی ور لب دریا بگردم![]()
پلنگ در کوه و اهو در بیابون![]()
همه جفتند و من تنها بگردم![]()
گل سرخ و سفید و زعفرانی![]()
مرا همراهت ببر گر می توانی![]()
مرا همراهت ببر قربون خود کن![]()
که شاید در سفر تنها بمونی![]()
خودت دور راهت دور منزلت دور![]()
اگر ترکت کنم چشمم شود کور![]()
اگر دونم که قولت پابجایه![]()
به امیدت نشینم تا لب گور![]()

در این صحرا مرا گرما گرفته![]()
غم عالم مرا تنها گرفته![]()
غم عالم همه میگن دو روزه![]()
غم من دم به دم بالا گرفته




مرا صدا ميكردي ![]()
مرا به باغ ميعاد مي بري ![]()
و من ![]()
شكوفه ي باران بهار را بر سينه ات مي نشاندم ![]()
مرا به دريا ها مي خواندي ![]()
به سفرهاي دور ![]()
و من ![]()
در عطر بلند گيسوانت ![]()
بخواب مي رفتم ![]()
تو را ![]()
به وعده هاي دور مي خواندم ![]()
تو را ![]()
به ايمان عاشقانه ي سبزه ها ![]()
و تاريخ عشق را ![]()
در اسمان چشم هايت مي نوشتم ![]()
عشق يعني پرنده اي كه در پائيز مي ميرد. ![]()
عشق يعني برگي كه از شاخه پائيز مي افتد ![]()
چرا رهايم كردي ![]()
چرا به من اموختي كه عشق زيبا ترين حقيقت است؟ ![]()
ديگر هيچ چيز ![]()
نه غزل هاي حافظ ![]()
نه عاشقانه هاي بامداد ![]()
نه شاخه شقايقي بر گيسوي ليلي ![]()
نه قصه اي كه مجنون را دوباره عاشق كند ![]()
ديگر هيچ چيز ![]()
چرا كه من محراب عاشقانه تو نيستم ![]()
تو نهايي ترين غزل غزل ها بودي ![]()
وقتي كه من ![]()
در اشتياق پنهان عشق ![]()
در اشك و لبخند مهرباني تو ![]()
*ديوانه وار* ![]()
غزل چشمهايت را مي نگريستم ![]()
تو نمي داني ![]()
وقتي صدايم مي كردي ![]()
پائيز مي امد ![]()
با گريه هاي من ..........*** ![]()

زيباترين شعر:
صادقانه گريستن است.![]()
تنها نرين يار:
زيبا ترين شقايق.![]()
تنها ترين عشق:
گو يا ترين غزل غزل هاست.![]()
اي عاشقانه ها
كه به سبز و صميميت و صحرا ها گفتم![]()
كودكانه ترين ايام
عاشقانه ترين زيستن بود.![]()
اي ابي!
اي اسمان!
به پاس روز موعود![]()
در سخت ترين فصل ها ![]()
به پاس سر سبز ترين سبزينه هاي سر كش![]()
به پاس عاشقانه ترين صدا ها ![]()
مرا صدا كن![]()
كه زيباترين يار![]()
عاشقانه ترين شعر است![]()
مرا صدا كن![]()
مرا كه تمام فصل ها را ![]()
عاشق بودم ....***![]()

دو عاشق![]()
با دو گلدان![]()
در كنار پنجره رو به خزان![]()
سخن مي گويند![]()
يكي![]()
شاخه اي بر ميدارد![]()
و ديگري![]()
شاخهاي كه بر سينه دارد![]()
در گلدان مينهد![]()
ان كه شاخه را در گلدان مينهد![]()
يادگاري از سال هاي گوشده
بر جاي مي نهد![]()
ان كه شاخه را بر ميدارد![]()
به خاطره اي ميبويد![]()
كه از روئياي گريه هايش گذشته است![]()
دو عاشق![]()
بر دو سنگ نبشته يادگاري مي نويسد![]()
يكي بر گيسواني كه سايه مي گسترد![]()
ديگري براي كاكلي كه اتش مي افشاند
دو عاشق![]()
يكي شدند ![]()
در دو رويا![]()
مهربانم...

اونی که...

خدا حافظ...

گذشتن از معشوق....

گذشت...

دروغ...

اوج تنهایی...

دعا....

میگن...

انتظار...

خدا...

دیگه...

دلم گرفته...

بخوای...

بهانه زندگی...

نمی دونم...

بی تو بودن...

برای اخرین بار...

منم...

دلتنگی...

دیدی...

نا توانی...

جای رد پا...

نشو...

تنهایی...


عادت...

سکوتم...

ندانی...

دوست داشتن...

تفاوت عاشق بودن و کسی را دوست داشتن
بین کسی که عاشق شده است و کسی که تنها شخصی را دوست دارد تفا وتهایی است . نکات زیر به شما کمک خواهد کرد تا این تفا وتها را درک کنید.
هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تبش قلب شما زیاد شده و هیجان زده خواهید شد اما هنگامی که کسی را می بینید که آنرا دوست دارید احساس سرور و خوشحالی می کنید.
هنگامی که عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است ولیکن هنگامی که کسی را دوست دارید زمستان فقط فصلی زیبا (زمستانی زیبا) است.
وقتی به کسی که عاشقش هستید نگاه می کنید خجالت می کشید ولیکن هنگامی که به کسی که دوستش دارید می نگرید لبخند خواهید زد.
وقتی در کنار معشوقه خود هستید نمی توانید هر آنچه که در ذهن دارید بیان کنید اما در مورد کسی که دوستش دارید شما توانایی آن را دارید.
در مواجه شدن با کسی که عاشقش هستید خجالت می کشید و یا حتی دست و بای خود را گم می کنید اما در مورد فردی که دوستش دارید راحتتر بوده و توانایی ابراز وجود خواهید داشت.
شما نمی توانید به چشمان کسی که عاشقش هستید مستقیم و طولانی نگاه کنید (زل بزنید)اما می توانید در حالی که لبخند ی بر لب دارید مدتها به چشمان فردی که دوستش دارید نگاه کنید.
وقتی معشوقه شما گریه میکند شما نیز گریه خواهید کرد و اما در مورد کسی که دوستش دارید سعی بر آرام کردن او میکنید.
احساس عاشق بودن و درک آن از طریق نگاه ( دیدن ) است اما در درک دوست داشتن بیشتر از طریق شنوایی است ( از طریق ابراز علاقه بصورت کلامی ).
شما می توانید یک رابطه دوستی را بایان دهید اما هرگز نمی توانید چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببندید چرا که حتی اگراینکار را بکنید - عشق همانند قطره ای در قلب شما و برای همیشه باقی خواهد ماند.

لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ.
گل ها انار شد ، داغ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.
براي تو مي نويسم.....براي عزيزي که ميراث عشق را از او به يادگار دارم.....دير زمانيست مي خواهم برايت بنويسم.... ميخواهم همه ي حسم را براي نوشتن به کار گيرم....اما اين حس جديدي که وجودم را احاطه کرده رخصت نمي دهد با فراغ بال برايت بنويسم....خود ،خوب ميداني چند روزيست بيش از پيش دل سپرده ي يارم......هنگام نوشتن چشمان زيبا و نجيبت را به ياد مياورم و نوشتن را کنار ميگذارم...چرا که دوست دارم چهره ي زيبايت را در ذهن مجسم کنم و با خيالت تنها باشم....آنقدر نگاهت کنم که شايد جبران اين دوريها شود ...که البته نميشود......و اي کاش بودي ...هميشه بودي که بهار زندگيم را در چشمان پر مهرت جستجو ميکردم......چند روزيست بهار را از چشمان تو طلب ميکنم.....من هم چون تو دست نوشته ات را مي بينم ،ميخوانم، مي بويم و عاشقانه دوست ميدارم....و عطر وجوديت را از برگ برگ دفترم استشمام ميکنم...و با خود ميگويم اي کاش قبل از ديدنت تمام دفترم را پر کرده بودم که تک تک برگه هايش به عطر پر مهر وجودت آغشته ميشد......باور کني يا نه هنوز افسوس ميخورم چرا هنگام خداحافظي آنقدر نگاهت نکردم که براي يک دوره دوري ديگر شايد توشه اي باشد.....چرا آنقدر نگاهت را نبلعيدم که هنوز تشنه ي عکسهايت هستم.....گمان ميبردم شيرين زماني که ببينمت اين التهاب درونيم فروکش ميکند......اما دلي که به امانت به دستم سپرده بودي با ديدن نيمه ي گمشده ي خود بيش از پيش شعله ور شد....حق هم داشت....دو سال از تو دور بوده است...و دست کم من خوب مي فهمم دردش را...درد دوري از......باور کني يا نه...باور نميکنم حس کردن هرم نفسهات رو....و شايد ايثار تن سوز نجيب دستهات رو......اما يک چيز را ديگر خوب باور دارم...بدون هيچ ترديد و هيچ شکي .....دوستت دارم.......اي فر و شکوه همه ي شادي هايم......

