به نامردمان مهر كردم بسي
نچيدم گل مردمي از كسي
بسا كس كه از پا در افتاده بود
سراسر توان را زكف داده بود
نه نيروش در تن ، نه در مغز ، راي
دو دستش گرفتم كه خيزد بپاي
چو كم كم به نيروي من پا گرفت
مرا در گذرگاه ، تنها گرفت
به حيلت گري خنجر از پشت زد
بخونم ز نامردي انگشت زد
شكستند پشتم نمكخوار گان
دو رويان بي شرم و پتيارگان
گره زد بكارم سر انگشتشان
تبسم به لب ، تيغ در مشتشان
ندارم هراسي ز نيروي مشت
مرا ناجوانمردي خلق ، كشت
محبت به نامرد ، كردم بسي
محبت نشايد به هر نا كسي
تهي دستي و بي كسي درد نيست
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 18:22 توسط ققنوس
|